رضا قلى خان ( هدايت )

813

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

شش‌كانه عرب بوده خاقانى كفته در غيبت من آيد پيدا حسودم آرى * چون زادن مخنّث در غيبت پيمبر مردم پيچ كنايه از دو چيز است اول مردم‌كش و مردم‌انداز باشد دويم سلاحى است مانند چوكان مرغ آذرافروز كنايه از قفس است چنان كه حكيم خاقانى كفته منم آن مرغ كآذر افروزد * خويشتن را در آذر اندازد مرغ باغ و مرغ چمن و مرغ سحر و مرغ شبخوان كنايه از بلبل است چنان كه خواجه حافظ كفته مرغ شبخوان را بشارت باد كاندر راه عشق * دوست را با نالهء شبهاى بيداران خوشت مرغ دل كنايه از دل و عقلست مرغ رنكين تاج خروس مرغ روز آفتاب مرغ زر كنايه از دو چيز است اول كنايه از آفتاب دويم كنايه از صراحى طلا باشد مرغ لب كنايه از سخن است مرغ نامه و مرغ نامه‌بر كنايه از كبوترى باشد كه نامه و مكتوب را بر بالش ببندند و از شهرى بشهرى بفرستند چنان كه امير خسرو كفته مباركنامهء قرآن تو دارى * كه مرغ نامه شد روح الامينش خواجه حافظ كفته اين مرغ نامه ركه رسيد از ديار دوست * آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست مرغ نامه‌آور كنايه از هدهد و قاصد باشد چنان كه حكيم خاقانى كفته آمد آن مرغ نامه آور دوست * صبحكاهى كز آشيان برخاست مرغ ياقوت پر كنايه از آتش است مرواريد بستن نصب نو بافتن و ترقى كردن مزاج كوى خوش‌آمدكوى مزد دندان زرى كه به فقرا بعد از اطعام مىداده‌اند بدندان مزد مس‌بند با اول مكسور كنايه از كسى است كه پاى بند كسى باشد و بدان سبب جائى نتواند رفت مسهاى زر اندوده با اول مكسور كنايه از دو چيز است اول كنايه از محبت بانفاق است دويم كنايه از دروغ راست مانند بود مشتى آتشى با اول مضموم كنايه از دو چيز است اول كنايه از ظالمان است دويم كنايه از آتش‌پرستان بود مشتى خاك كنايه از دو چيز است اول كنايه از دنيا باشد چنان كه شيخ نظامى كفته جهان كرد ز اشوب خود دردناك * ز بهر چه از بهر يك مشت خاك دويم كنايه از غالب بشر بود مشتى زياد كنايه از كروه مخالف حقير و مردود است مشك‌فروشان با اول مضموم كنايه از خوش‌خويان است مشكين‌چه با اول مضموم كنايه از خال است مشكين كلاه با اول مضموم كنايه از زلف است مشك‌فشان و مشك‌فروش از قفا شخصى كه در حرف زدن بوى خوش از دهانش آيد و خلق خوش داشته باشد مشكين سنان مژكان معشوق مغز استخوان كنايه از مغز قلم است چنان كه حكيم انورى كفته بارى ما را غم تو هر شب * همخوابه مغز استخوانست مغز بردن با اول مفتوح بثانى زده كنايه از پر كفتن و درد سردادن باشد چنان كه شيخ سعدى كفته مرغ ايوان ز هول او بپريد * مغز ما برد و حلق خود بدريد مغز تر كردن كنايه از سخن كردن بود موى از ماست كشيدن كنايه از كار سهل و آسان كردن چنان كه كفته‌اند كر رحمت ساكنان آن كوى از ما است * يا نيز ترش بودن آن روى از ما است فردا متغيّر شود آن روى چو شير * ما نيز برون رويم چون موى از ما است مغز در سر كردن كنايه از خاموش شدنست موى از كف برآمدن كنايه از محال بودن امريست كمال اسمعيل كفته مو برآيد به كف و زلف تو نايد بكفم * زين چنين بخت كه من دارم و اين خوكه‌تر است مورچه پى زدن كنايه از چيدن ريش است مورچه عنبرين كنايه از خط خوبان موران مار كشته كنايه از ضعيفان قوى حال كشته است مسعودى رازى كفته مخالفان تو موران بدند و مار شدند * برآر از سر موران مار كشته دمار مده اما نشان زين پيش روزكار مبر * كه اژدها شود ار روزكار يابد مار موزه در كل ماندن كنايه از درمانده شدن و پايبند كشتن و دشوارى كشيدن باشد موزه نهادن و كفش خواستن كنايه از سفر كردن بود چنان كه حكيم انورى كفته چون ز ابرام لبم دست ملك فارغ شد كفت * بختم خنكا موزه بنه كفش بخواه پتكى چند بخوان لايق اين حال و برو * بر غلامان ملك تنك چه دارى خركاه موسى بره‌كير كنايه از آفتابست ببرج حمل چنان كه سليمان ماهىكير بودن او است ببرج حوت خاقانى درين معنى كفته يك چند چون سليمان ماهى كرفت و اكنون * چون موسى از شبانى كشتش بره مسخر موى از خمير كشيدن كنايه از امر آسان موى بربستن كنايه از مستعد و مهيّا باشد چنان كه شيخ نظامى كفته بسر خيلى فتنه بربست موى * سوى تاجكاه تو آورد روى مهتاب پيمودن كنايه از كار بيهوده و هرزه كردنست مهر خاوران كنايه از شيخ ابو سعيد ابو الخير است مهر خم كنايه از خاموشى باشد مهر دهان كنايه از دو چيز است اول كنايه از خاموشى است